تبليغاتX
انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد
بنام حق

سلام

روی لحظه ها ایستاده ای اما عبور کند زمان را نمی فهمی.

 یک روز  دو  روز و شاید  صد سال معلوم نیست بالاخره نوبت به تو می رسد صدایت می کنند ترازو را در مقابلت می گیرند باید هر چه در کف داری رو کنی خوبی ها ی تو را در این دنیا کفه را به نفع تو سنگین می کنند ترازو را همچنان در مقابلت گرفته اند سردت می شود

 دریغاگوی دیروز می شوی به یادت می افتد که چقدر کم لبخند می زدی هرگز برای گنجشگها نانی خرد  نکردی حتی نگاهی هم به آسمان نیانداختی به فکر بال زخمی بادبادکها نبودی هیچ گاه رو به آفتاب نایستاده ای آواز رود را نشنیدی و به شقایقها سلام نگفتی همسایه ات را نمی شناختی ترازو را در مقابلت گرفته اند در آن همهمه غریب خودت را معرفی می کنی کسی تو را نمی شناسد.٪

یا حق  

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط علی  | 

سلام دوستان

----شعر اول

بعضی ها وارد زندگی ما میشوند و خیلی سریع می روند

بعضی ها برای مدتی می مانند

روی قلب ما رد پایی باقی میگذارند

و ما دیگر هیچ گاه   همان که بودیم   نیستیم.

 

شعر دوم----

شب پشت پنجره ها

آهسته نجوا می کند:

"نگران  نباش"

تنها و تنها

با خودت

صادق باش.٪

 

یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 11:54  توسط علی 

 

 ســـــلامــــــ

الـهـه هــای مـهـر روزتــان مبـــــارک

همهء این روزها و این اسامی، بهانه است... بهانه ای برای شادیِ دل، برای یادآوری و قدردانی و سپاس از مهربونی ها! روزهای دیگه هم کم از امروز یادِ فرشته های زمینی عزیزمون نخواهیم کرد...امیدوارم زودتر دیداری میسر بشه .. نه فقط برای ایشون بلکه برای دلِ خودمون.

خـداونـد نمـی تـوانـست همـه جـا باشـد مـادران را آفـرید.٪

 اینهمه مناسبت در ایران هست ولی من در عجبم و نمیدونم چرا توی ایران روز شکر نیست لااقل در این روز ا ز نعمت ها و موهبت هایی که خداوند داده یاد کنیم و قدردان و سپاسگزار او باشیم شایدم هست و من نمیدونم شاید

اگر تنها تریم تنها شوم

باز خدا هست

او جانشین همه نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمرست

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و از آسمان هول و کینه به سرم بارد

تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

روز خوش و تا پستی دیگر  و دیدار دیگر همه شما عزیزان را به خداوند یکتا می سپارم.٪

یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 9:46  توسط علی  | 

 

سلام

تا هنگامی که بچه ای بدنیا میاد به این مفهوم است که خدا هنوز به انسان امیدوار است .

حضرت عیسی مسیح می فرمایند :


طلب کن به تو عطا خواهد شد


جستجو کن خواهی یافت


در را بزن به رویت گشوده خواهد شد.٪

دوستان یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 19:52  توسط علی  | 

سلام بچه ها

 ممنون از این همه محبتی که نسبت به من داشتید البته فکر می کنم  بخاطر شازده کوچولو بود که اینهمه منو تحویل گرفتید ولی با اینهمه ممنون ازاینکه به من سر زدید  وامیدوارم این لطف و محبتو ن همیشگی باشه و منو از یاد نبرید حتی شده بخاطر  شازده کوچولو .

 

متن زیر برای موقعیه  که  صبح فرداش کوئیز داشتم و من بخاطر همین  داشتم بقول خودم داشتم خر میزدم که  این فشار و استرس کوئیز فردا و سردی و بی خوابی از یک طرف وسکوت شب و ستاره های درخشان  و آسمانی که صبورانه داشت شب رو طی میکرد از طرفی دیگه  باعث خزوات زیر شدند . قسمتی از خزوات زیر رو براتون میذارم  چون نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم.

قبل از خوندن این اراجیف یا بقولی احساسات  تحمیلی اون شب از شما خوانندگان عزیز  معذرت میخوام  خوب این تنها بیان یه حسه اینهم با قدرت ضعیف کلمات با بیان ضعیف من.

و اما...

ملکه شهر شب من در اینجا هر شب حریصانه به تو مینگرم وچشم از زیبایی تو بر نمی دارم حتی مثل ستاره ها که لحظه ای چشم از تو بر هم می نهند(لحظه ای که چشمک می زنند)نگاهم را از تو بر نمی دارم وشاید از این حیث من خود را عاشق تر از ستارگان می پندارم وبر این  حس وبرتری بر بر خود می بالم با عطش فراوان بوی عطر گیسوان پریشانت را که فضا را لحظه ها را معطر کرده با طمع فراوان می بویم در لحظه هات جنون آمیز  که آمیزه ای  از عطر آگینی گیسوان آشفته ات می باشد من نیز به وجد آمده به خود جسارت داده وبا سایه رقص تو هماهنگ می شوم من تا آنجایی پیش میروم که از من تنها حسی بر جای می ماند که امشب مانند پرنده ای در فضای مملو از عطر تو به پرواز در میاید من (جسم خاکی) در شهر صبح خود را در جا نمازم می یابم که دستانم چادر سفید رنگ فرشته ای را می فشارند.

 

تا لاگ دیگر یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 17:52  توسط علی  | 

بودیم و کس پاس نمی داشت که هستیم   باشد و نباشد که بدانند که بودیم

سلام به بچه های وبلاگی و دوستان و عزیزان بازدید کننده

من قرار بود عکس بچگیمو روز ۲۴ خرداد بذارم تو وبلاگ که این کار نشد  و قصد داشتم پست جدیدم تنها عکسی که الان می بینید باشه با عنوان علی کوچولو 

کلمه کوچولو منو یاد  کتاب شازده کوچولو انداخت با خودم گفتم خالی از لطف نیست که جملاتی را از کتاب شازده کوچلو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری  رو براتون بذارم امیدوارم که از خوندن بخشی از جملات  انتخابی  من از کتاب شازده کوچلو لذت ببرید

::::::::::::::::::::::::.....................................

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: «بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!» 

...............

موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ!

حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

..................

از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

......................

آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
-چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت: -اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
-نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
-همه‌اش همین؟
-آره همین کافی است.

شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟

تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

............

شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
...........

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

::::::..............................

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:11  توسط علی  |