تبليغاتX
انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد

سلام و درود فراوان بر شما دوستان عزیزم 

 امیدوارم که از شعر انتخابی زیر خوشتون بیاد من که کلی باهاش حال میکنم منو ببخشیذ که از اصطلاحات عامیانیه و کوچه بازاری استفاده میکنم برای بیان احساسم.

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغ همسایه

سیبرا دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیبرا در دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیبدندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

عزیزان یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 14:2  توسط علی  | 

بنام حق

سلام

روی لحظه ها ایستاده ای اما عبور کند زمان را نمی فهمی.

 یک روز  دو  روز و شاید  صد سال معلوم نیست بالاخره نوبت به تو می رسد صدایت می کنند ترازو را در مقابلت می گیرند باید هر چه در کف داری رو کنی خوبی ها ی تو را در این دنیا کفه را به نفع تو سنگین می کنند ترازو را همچنان در مقابلت گرفته اند سردت می شود

 دریغاگوی دیروز می شوی به یادت می افتد که چقدر کم لبخند می زدی هرگز برای گنجشگها نانی خرد  نکردی حتی نگاهی هم به آسمان نیانداختی به فکر بال زخمی بادبادکها نبودی هیچ گاه رو به آفتاب نایستاده ای آواز رود را نشنیدی و به شقایقها سلام نگفتی همسایه ات را نمی شناختی ترازو را در مقابلت گرفته اند در آن همهمه غریب خودت را معرفی می کنی کسی تو را نمی شناسد.٪

یا حق  

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط علی  |